گفته بودم. نگفته بودم؟ چرا یادم هست که گفته بودم غزل حال و هوای خودش را می خواهد! این را برای رضوان عزیز می گویم که بختش دم در است و یحتمل عنقریب عروس می شود! خوب است به گوش صاحبِ صاحب دلِ لعل سلسبیل برساند کسی که غمت در نهان خانه ی دل نشیند... دلمون تنگ شد!
قرار نبود بنویسم به این زودیها. راستش غزلی آغاز کرده بودم با این حال و هوا:


آهویِ تو پلنگ وحشیِ ما را شکار کرد...


به هر حال نشد که تمامش کنم. به جایش غزلی دیگر سروده ام برای همه ی دوستان جانم که تقدیمتان می کنم:
(منابع موثق خبر رضوان را تکذیب کردند! گفتیم، گفته باشیم!)


از میان من، می کنی عبور
خاطرات دور، می شود مرور
روبروی عشق، آنطرف تر از
انتشار کفر، می کنی ظهور
شاخه های سیب، سبز و منتظر
دست ها نجیب، زخم ها غرور
می خورد گره، چشم خیس من
با نگاه تو، با بلوغ نور
من دلم هنوز، صاف و ساده است
شرقی و پر از، اشتیاق و شور
خانه ات کجاست؟ قله های قاف؟
یا همین بغل؟ یا نه، دورِ دور؟
کوچه باغمان، پر شده از این
بوته های درد، خوشه های زور
سفره هایمان، خشک و خالی است
سرد و مرده است، آتش تنور
پر کن از خودت، کاسه ی مرا
مهربان من، یوسف غیور....



نوشته شده توسط صدرا | دوشنبه 10 تیر 1387 , ساعت 10:36 عصر |نظرات دیگران [ نظر]

فرق دارد! غزل با مثنوی و دوبیتی و طرح های ادبی و قصه و همه اینها فرق دارد. گاهی شعر به دل الهام می شود، بی خیال وزن و قافیه و ردیف. همه چیزش درست است. انگار که به ذهنت الهام شده باشد. غزل فرق دارد...
خسته و تنها هستم. اگرچه تنهایی اش را دوست دارم. دستم همین طوری به قلم رفت برای غزلی که برایتان می نویسم...


به خاطر تو این غزل، خوب و قشنگ می شود
تمام بیت های من، خوش آب و رنگ می شود
مداد بی حوصله ام، برای شرح خوبی ات
خدای واژه می شود، زبر و زرنگ می شود!
دلم برای دیدنت، و بوسه ی شبانه ات
بهانه ی قشنگ من، همیشه تنگ می شود
دلت که مهربان تر از، صفای مادرانه است
نوبت من که می شود، محکم و سنگ می شود
برای من مهم تویی، اگرچه قسمت من از
محبت شدید تو، تیر و تفنگ می شود!
تو فکر می کنی دلم، برای تیغ عشق تو
دچار ذره ای سوال، و یا درنگ می شود؟
بیا، و با اشاره ای، قائله را تمام کن
وگرنه بین عقل و دل، دوباره جنگ می شود!
اگر چه شغل شاعری، شیوه ی عاشقانه ایست
به خاطر تو این غزل، خوب و قشنگ می شود


نوشته شده توسط صدرا | یکشنبه 19 خرداد 1387 , ساعت 10:44 عصر |نظرات دیگران [ نظر]

شنیده بودم کوچه ی بنی هاشم انقدر باریک بوده است که دونفر که از روبرو می آمدند باید یکی شان می ایستاد تا از کنار هم رد بشوند. من نمی دانم وقتی دست نامرد نامحرمی که از روبرو می آمد، به مادرمان جسارت کرد، وقتی شیطان مجسم به نور مطلق اهانت کرد، وقتی صورت زیبای مادرمان بنفشه ای شد در آن کوچه ی تنگ، من نباید توی صورتم بزنم؟ من نباید دق کنم؟!
الهی بمیرم برایت مادر..... توی صورتم میزنم و برایت ضجه می زنم! بعد از 14 قرن برایت گریه می کنم انگار که دیروز بی مادر شده باشم...


*پی نوشت:
حوصله ی بحث ندارم! خیلی بهتر از خیلی ها می توانم دلیل بیاورم، استدلال کنم و ..... اما امروز حرف دلم همین است.


 


نوشته شده توسط صدرا | شنبه 18 خرداد 1387 , ساعت 4:14 عصر |نظرات دیگران [ نظر]

شاید بیشتر از یک ساعت گریستم امروز! از داغ امام... نوزده سال است که همین ماجراست و داغی که فروکش نمی کند و زخمی که ترمیم نمی شود! خوب شد آن روز واقعه بچه تر بودم! خوب شد. شاید هم حیف شد، ولی می دانم که کمی اگر بیشتر می فهمیدم آن روز، مرده بودم به یقین.
آدم همان غمی را لمس می کند که از داغ رحلت رسول الله، قلب مدینه النبی را شکافت.
جگر آسمان خون می شود...


 


نوشته شده توسط صدرا | سه‏شنبه 14 خرداد 1387 , ساعت 1:2 عصر |نظرات دیگران [ نظر]

صدای اذانش توی گوشم می پیچد.... انگار کوزه ای باشم که از چشمه ترین آبهای چشمهای کودکی معصومانه ات پر شوم. سیاه و سفید، آبی آسمانی، خاکستری... رنگ هایی که دوستشان دارم. آرامشی را که به تمام حواس هزارگانه ام می پاشند بی نظیراست. انقدر دل بسته ام و کنده ام! آنقدر بوده ام و مانده ام و جدا شده ام که نمی دانی. صبر کن نازنینم... صبر کن و زیبا صبر کن. با تمام زیباییت صبر کن. برای زیباترین صبر کن. برایش صبر کن...
      صفای وضع هوا را که پیش بینی کرد؟            هوای ناحیه ی ما هنوز طوفانی است!
برخیز و وضو بگیر نازنینم. هفت تکبیر انقطاع بزن بر هرچه عشق غیر از اوست و فریادش کن: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک... پرم می کند این فراز! تمام قلبم را می لرزاند، آنقدر که تلاطم خون را در رگهایم با لامسه ام احساس می کنم. درست وقتی که به دوست داشتنت فکر می کنم، وقتی به تشییع خونینی که در انتظارم نشسته است، وقتی به نگاه خیس و بارانی ات زل می زنم، وقتی به دل طوفان زده ی پریشانت خیره می شوم... توی دلم خالی می شود و غمی نامحسوس و آزاردهنده هوای اتاقم را پر می کند. نوک قلمم می شکند و سرم بی محابا روی میز فرو می افتد... چه فصل غریبی است. خراب شدم... با این مطلع شروع می کنم...


آن اشارات لبخندت، شرح مبسوط زیبایی است
شیوه ی مست چشمانت،  فرصتی برای شیدایی است


 


نوشته شده توسط صدرا | شنبه 11 خرداد 1387 , ساعت 12:36 صبح |نظرات دیگران [ نظر]

حتی تاب کاش گفتنت را ندارم. اگر کاشی باشد که من بتوانم کاری کنم تا نباشد....
برش داشتم! با اینکه دل نوشته بود واقعا...
امیرمؤمنان چقدر زیباست کلامش: بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت....
این نیز بگذرد! 


 


نوشته شده توسط صدرا | پنجشنبه 9 خرداد 1387 , ساعت 12:25 صبح |نظرات دیگران [ نظر]


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[10/4/1387- 10:36 ع] خانه ات کجاست؟
[19/3/1387- 10:44 ع] خوب و قشنگ می شود ...
[18/3/1387- 4:14 ع] کوچه ی بنی هاشم
[14/3/1387- 1:2 ع] برای روح خدا...
[11/3/1387- 12:36 ص] فرصتی برای شیدایی...
[9/3/1387- 12:25 ص] برای تو که اهل شهر نیستی...
[آرشیو شده ها]