شنيده بودم کوچه ي بني هاشم انقدر باريک بوده است که دونفر که از روبرو مي آمدند بايد يکي شان مي ايستاد تا از کنار هم رد بشوند. من نمي دانم وقتي دست نامرد نامحرمي که از روبرو مي آمد، به مادرمان جسارت کرد، وقتي شيطان مجسم به نور مطلق اهانت کرد، وقتي صورت زيباي مادرمان بنفشه اي شد در آن کوچه ي تنگ، من نبايد توي صورتم بزنم؟ من نبايد دق کنم؟!
الهي بميرم برايت مادر..... توي صورتم ميزنم و برايت ضجه مي زنم! بعد از 14 قرن برايت گريه مي کنم انگار که ديروز بي مادر شده باشم...
*پي نوشت:
حوصله ي بحث ندارم! خيلي بهتر از خيلي ها مي توانم دليل بياورم، استدلال کنم و ..... اما امروز حرف دلم همين است.
نوشته شده توسط صدرا | شنبه 18 خرداد 1387 , ساعت 4:14 عصر |نظرات ديگران [ نظر]
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/6/1387- 1:57 ع] من مي فهمم!
[21/5/1387- 11:0 ع] من دارم ميروم!
[4/5/1387- 5:30 ع] شهيد مي شوم، آري...
[10/4/1387- 10:36 ع] خانه ات کجاست؟
[19/3/1387- 10:44 ع] خوب و قشنگ مي شود ...
[18/3/1387- 4:14 ع] کوچه ي بني هاشم
[14/3/1387- 1:2 ع] براي روح خدا...
[11/3/1387- 12:36 ص] فرصتي براي شيدايي...
[9/3/1387- 12:25 ص] براي تو که اهل شهر نيستي...
[آرشيو شده ها]
[21/5/1387- 11:0 ع] من دارم ميروم!
[4/5/1387- 5:30 ع] شهيد مي شوم، آري...
[10/4/1387- 10:36 ع] خانه ات کجاست؟
[19/3/1387- 10:44 ع] خوب و قشنگ مي شود ...
[18/3/1387- 4:14 ع] کوچه ي بني هاشم
[14/3/1387- 1:2 ع] براي روح خدا...
[11/3/1387- 12:36 ص] فرصتي براي شيدايي...
[9/3/1387- 12:25 ص] براي تو که اهل شهر نيستي...
[آرشيو شده ها]