[آرشيو شده ها]

سختش نکن! فرق دوست داشتن با عاشق بودن درست توي همين است. عاشقي و رسوايي هميشه دو روي يک سکه بوده اند و خواهند ماند. عشق، غيور است و آلوده به حسادت و فرق بزرگش با دوست داشتن همين است. وقتي که دوستت داشته باشم، دلم مي خواهد همه ي عالم دوستت داشته باشند، حتي همه آنهايي که دوستت دارند را هم دوستشان دارم! چون تو را دوست دارند. اين همان زيبايي بي نظيري است که در هيچ عشقي پيدا نمي شود... عشق همه احساس آدم را اسير مي کند و تمام حواست را محدود. آدمي که عاشق باشد همه چيزت را براي خودش مي خواهد، حتي دوست داشته شدنت را. براي عشق، يک لحظه کافي ست تا تنفر شود يا حتي تنفرانگيز شود ولي دوست داشتن هميشه مي ماند، مي ماند چون الهي است، مي ماند چون خدا هم، هميشه دوست دارد، هيچ وقت شنديده اي اصلا که خدا عاشق باشد؟ من خوب مي فهمم فرق دوست داشتن را با عشق! خيلي خوب... زخمي که خوب نمي شود، خاطره اش هرگز فراموش نمي شود... من مي فهمم! باور کن که مي فهمم....


 


وبراي دوستانم که خيلي مي خواستند بدونن کجا بودم من!
خيلي ها فکر کردن قراره برم مکه، کربلا و يا ..... اشتباه کرديد. من فقط رفتم توي بغلش به همين سادگي! انگار تاحالا توي آغوش کسي نبوده ايد که حرفم را بفهميد؟ نه؟!


نوشته شده توسط صدرا | دوشنبه 4 شهريور 1387 , ساعت 1:57 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

خواستم بگويم من دارم مي روم! دارم مي روم به زيباترين جايي که بتوانيد فکرش را بکنيد! دارم ميروم به بهترين لحظاتي که مي شود تصور کرد.
درست بگويم: دارم صاف ميروم توي بغلش...! دلم برايتان تنگ خواهد شد و اگر خدا بخواهد برخواهم گشت. کفش هايم کو؟ چه کسي بود صدا زد صدرا؟


راستي اون غزلي که گفته بودم شرحش را به اينجاهم رسيده:
آهوي تو، پلنگ وحشي ما را شکار کرد
با اين پلنگ زخم خورده، بايد چه کار کرد؟!
خداحافظ!


نوشته شده توسط صدرا | دوشنبه 21 مرداد 1387 , ساعت 11:0 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

خيلي آدمهايي که دور و برم بودند رفتند و آمدند... وقتي حضور معنوي ات اينطوري باشد لاجرم برخوردها و رفتارها هم همينجوري خواهند بود. شعري که مي نويسم حتما قديمي و شايد تکراري باشد! ولي خوب، تازه است و هنوز خون گرم از حنجره اش مي پاشد...
دلم برايش تنگ است! از ميان همه ي اين دوستان فقط او مي داند خط رفتنم را! خيلي دلم برايش تنگ است و به همين خاطر مي نويسم اين شعر آهنگين را..


شهيد مي شوم، آري
و تو انگشت به لب خواهي ماند:
که در اين فرصت کم، اين همه اندوه! چرا؟
تاب بياور
همه ي قصه همين نيست که گفتم!
شهيد مي شوم، آري
و تو با خاطره ي داغ خداحافظي ام خواهي سوخت
خواهي مرد!
و با حجم وسيعي مجهول
گنگ و بي پاسخ، بي معادله و بي مفهوم
خواهي ماند!
تاب بياور
همه ي قصه همين نيست که گفتم!
شانه ات زخم مرا خواهد ديد
و نگاهت سر فرصت، همه ي وسعت تنهايي بي شرح مرا
گرم و با حوصله خواهد گريست...
تاب بياور
همه ي قصه همين نيست که گفتم!
....
واي! يادم رفت! سرد شد!
تازه کنم چايي تان را؟ آيا؟!


نوشته شده توسط صدرا | جمعه 4 مرداد 1387 , ساعت 5:30 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

گفته بودم. نگفته بودم؟ چرا يادم هست که گفته بودم غزل حال و هواي خودش را مي خواهد! اين را براي رضوان عزيز مي گويم که بختش دم در است و يحتمل عنقريب عروس مي شود! خوب است به گوش صاحبِ صاحب دلِ لعل سلسبيل برساند کسي که غمت در نهان خانه ي دل نشيند... دلمون تنگ شد!
قرار نبود بنويسم به اين زوديها. راستش غزلي آغاز کرده بودم با اين حال و هوا:


آهويِ تو پلنگ وحشيِ ما را شکار کرد...


به هر حال نشد که تمامش کنم. به جايش غزلي ديگر سروده ام براي همه ي دوستان جانم که تقديمتان مي کنم:
(منابع موثق خبر رضوان را تکذيب کردند! گفتيم، گفته باشيم!)


از ميان من، مي کني عبور
خاطرات دور، مي شود مرور
روبروي عشق، آنطرف تر از
انتشار کفر، مي کني ظهور
شاخه هاي سيب، سبز و منتظر
دست ها نجيب، زخم ها غرور
مي خورد گره، چشم خيس من
با نگاه تو، با بلوغ نور
من دلم هنوز، صاف و ساده است
شرقي و پر از، اشتياق و شور
خانه ات کجاست؟ قله هاي قاف؟
يا همين بغل؟ يا نه، دورِ دور؟
کوچه باغمان، پر شده از اين
بوته هاي درد، خوشه هاي زور
سفره هايمان، خشک و خالي است
سرد و مرده است، آتش تنور
پر کن از خودت، کاسه ي مرا
مهربان من، يوسف غيور....



نوشته شده توسط صدرا | دوشنبه 10 تير 1387 , ساعت 10:36 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

فرق دارد! غزل با مثنوي و دوبيتي و طرح هاي ادبي و قصه و همه اينها فرق دارد. گاهي شعر به دل الهام مي شود، بي خيال وزن و قافيه و رديف. همه چيزش درست است. انگار که به ذهنت الهام شده باشد. غزل فرق دارد...
خسته و تنها هستم. اگرچه تنهايي اش را دوست دارم. دستم همين طوري به قلم رفت براي غزلي که برايتان مي نويسم...


به خاطر تو اين غزل، خوب و قشنگ مي شود
تمام بيت هاي من، خوش آب و رنگ مي شود
مداد بي حوصله ام، براي شرح خوبي ات
خداي واژه مي شود، زبر و زرنگ مي شود!
دلم براي ديدنت، و بوسه ي شبانه ات
بهانه ي قشنگ من، هميشه تنگ مي شود
دلت که مهربان تر از، صفاي مادرانه است
نوبت من که مي شود، محکم و سنگ مي شود
براي من مهم تويي، اگرچه قسمت من از
محبت شديد تو، تير و تفنگ مي شود!
تو فکر مي کني دلم، براي تيغ عشق تو
دچار ذره اي سوال، و يا درنگ مي شود؟
بيا، و با اشاره اي، قائله را تمام کن
وگرنه بين عقل و دل، دوباره جنگ مي شود!
اگر چه شغل شاعري، شيوه ي عاشقانه ايست
به خاطر تو اين غزل، خوب و قشنگ مي شود


نوشته شده توسط صدرا | يکشنبه 19 خرداد 1387 , ساعت 10:44 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

شنيده بودم کوچه ي بني هاشم انقدر باريک بوده است که دونفر که از روبرو مي آمدند بايد يکي شان مي ايستاد تا از کنار هم رد بشوند. من نمي دانم وقتي دست نامرد نامحرمي که از روبرو مي آمد، به مادرمان جسارت کرد، وقتي شيطان مجسم به نور مطلق اهانت کرد، وقتي صورت زيباي مادرمان بنفشه اي شد در آن کوچه ي تنگ، من نبايد توي صورتم بزنم؟ من نبايد دق کنم؟!
الهي بميرم برايت مادر..... توي صورتم ميزنم و برايت ضجه مي زنم! بعد از 14 قرن برايت گريه مي کنم انگار که ديروز بي مادر شده باشم...


*پي نوشت:
حوصله ي بحث ندارم! خيلي بهتر از خيلي ها مي توانم دليل بياورم، استدلال کنم و ..... اما امروز حرف دلم همين است.


 


نوشته شده توسط صدرا | شنبه 18 خرداد 1387 , ساعت 4:14 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

شايد بيشتر از يک ساعت گريستم امروز! از داغ امام... نوزده سال است که همين ماجراست و داغي که فروکش نمي کند و زخمي که ترميم نمي شود! خوب شد آن روز واقعه بچه تر بودم! خوب شد. شايد هم حيف شد، ولي مي دانم که کمي اگر بيشتر مي فهميدم آن روز، مرده بودم به يقين.
آدم همان غمي را لمس مي کند که از داغ رحلت رسول الله، قلب مدينه النبي را شکافت.
جگر آسمان خون مي شود...


 


نوشته شده توسط صدرا | سه‏شنبه 14 خرداد 1387 , ساعت 1:2 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

صداي اذانش توي گوشم مي پيچد.... انگار کوزه اي باشم که از چشمه ترين آبهاي چشمهاي کودکي معصومانه ات پر شوم. سياه و سفيد، آبي آسماني، خاکستري... رنگ هايي که دوستشان دارم. آرامشي را که به تمام حواس هزارگانه ام مي پاشند بي نظيراست. انقدر دل بسته ام و کنده ام! آنقدر بوده ام و مانده ام و جدا شده ام که نمي داني. صبر کن نازنينم... صبر کن و زيبا صبر کن. با تمام زيباييت صبر کن. براي زيباترين صبر کن. برايش صبر کن...
      صفاي وضع هوا را که پيش بيني کرد؟            هواي ناحيه ي ما هنوز طوفاني است!
برخيز و وضو بگير نازنينم. هفت تکبير انقطاع بزن بر هرچه عشق غير از اوست و فريادش کن: الهي هب لي کمال الانقطاع اليک... پرم مي کند اين فراز! تمام قلبم را مي لرزاند، آنقدر که تلاطم خون را در رگهايم با لامسه ام احساس مي کنم. درست وقتي که به دوست داشتنت فکر مي کنم، وقتي به تشييع خونيني که در انتظارم نشسته است، وقتي به نگاه خيس و باراني ات زل مي زنم، وقتي به دل طوفان زده ي پريشانت خيره مي شوم... توي دلم خالي مي شود و غمي نامحسوس و آزاردهنده هواي اتاقم را پر مي کند. نوک قلمم مي شکند و سرم بي محابا روي ميز فرو مي افتد... چه فصل غريبي است. خراب شدم... با اين مطلع شروع مي کنم...


آن اشارات لبخندت، شرح مبسوط زيبايي است
شيوه ي مست چشمانت،  فرصتي براي شيدايي است


 


نوشته شده توسط صدرا | شنبه 11 خرداد 1387 , ساعت 12:36 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

حتي تاب کاش گفتنت را ندارم. اگر کاشي باشد که من بتوانم کاري کنم تا نباشد....
برش داشتم! با اينکه دل نوشته بود واقعا...
اميرمؤمنان چقدر زيباست کلامش: بگذاريد و بگذريد، ببينيد و دل مبنديد، چشم بياندازيد و دل مبازيد، که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت....
اين نيز بگذرد! 


 


نوشته شده توسط صدرا | پنجشنبه 9 خرداد 1387 , ساعت 12:25 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/6/1387- 1:57 ع] من مي فهمم!
[21/5/1387- 11:0 ع] من دارم ميروم!
[4/5/1387- 5:30 ع] شهيد مي شوم، آري...
[10/4/1387- 10:36 ع] خانه ات کجاست؟
[19/3/1387- 10:44 ع] خوب و قشنگ مي شود ...
[18/3/1387- 4:14 ع] کوچه ي بني هاشم
[14/3/1387- 1:2 ع] براي روح خدا...
[11/3/1387- 12:36 ص] فرصتي براي شيدايي...
[9/3/1387- 12:25 ص] براي تو که اهل شهر نيستي...
[آرشيو شده ها]