<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي كه برايت مي نويسد...</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " دوستانه و صميمانه. Pen pal يعني دوستي كه برايت مي نويسد... "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 28 Aug 2008 17:42:12 GMT</lastBuildDate>
<author>صدرا</author>
<item>
<title>من مي فهمم!</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/630296.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;سختش نکن! فرق دوست داشتن با عاشق بودن درست توي همين است. عاشقي و رسوايي هميشه دو روي يك سکه بوده اند و خواهند ماند. عشق، غيور است و آلوده به حسادت و فرق بزرگش با دوست داشتن همين است. وقتي که دوستت داشته باشم، دلم مي خواهد همه ي عالم دوستت داشته باشند، حتي همه آنهايي که دوستت دارند را هم دوستشان دارم! چون تو را دوست دارند. اين همان زيبايي بي نظيري است که در هيچ عشقي پيدا نمي شود... عشق همه احساس آدم را اسير مي کند و تمام حواست را محدود. آدمي که عاشق باشد همه چيزت را براي خودش مي خواهد، حتي دوست داشته شدنت را. براي عشق، يک لحظه کافي ست تا تنفر شود يا حتي تنفرانگيز شود ولي دوست داشتن هميشه مي ماند، مي ماند چون الهي است، مي ماند چون خدا هم،&amp;nbsp;هميشه دوست دارد، هيچ وقت شنديده اي اصلا که خدا عاشق باشد؟ من خوب مي فهمم فرق دوست داشتن را با عشق! خيلي خوب... زخمي که خوب نمي شود، خاطره اش هرگز فراموش نمي شود... من مي فهمم! باور کن که مي فهمم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;وبراي دوستانم كه خيلي مي خواستند بدونن كجا بودم من!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;خيلي ها فكر كردن قراره برم مكه، كربلا و يا ..... اشتباه كرديد. من فقط رفتم توي بغلش به همين سادگي! انگار تاحالا توي آغوش كسي نبوده ايد كه حرفم را بفهميد؟ نه؟! &lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 13:57:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=630296</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/630296.htm</guid>
</item>

<item>
<title>من دارم ميروم!</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/614871.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;خواستم بگويم من دارم مي روم! دارم مي روم به زيباترين جايي كه بتوانيد فكرش را بكنيد! دارم ميروم به بهترين لحظاتي كه مي شود تصور كرد.&lt;BR&gt;درست بگويم: دارم صاف ميروم توي بغلش...! دلم برايتان تنگ خواهد شد و اگر خدا بخواهد برخواهم گشت. كفش هايم كو؟ چه كسي بود صدا زد صدرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;راستي اون غزلي كه گفته بودم شرحش را به اينجاهم رسيده:&lt;BR&gt;آهوي تو، پلنگ وحشي ما را شكار كرد&lt;BR&gt;با اين پلنگ زخم خورده، بايد چه كار كرد؟!&lt;BR&gt;خداحافظ!&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 23:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=614871</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/614871.htm</guid>
</item>

<item>
<title>شهيد مي شوم، آري...</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/596167.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;خيلي آدمهايي كه دور و برم بودند رفتند و آمدند... وقتي حضور معنوي ات اينطوري باشد لاجرم برخوردها و رفتارها هم همينجوري خواهند بود. شعري كه مي نويسم حتما قديمي و شايد تكراري باشد! ولي خوب، تازه است و هنوز خون گرم از حنجره اش مي پاشد...&lt;BR&gt;دلم برايش تنگ است! از ميان همه ي اين دوستان فقط او مي داند خط رفتنم را! خيلي دلم برايش تنگ است و به همين خاطر مي نويسم اين شعر آهنگين را..&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شهيد مي شوم، آري&lt;BR&gt;و تو انگشت به لب خواهي ماند:&lt;BR&gt;که در اين فرصت کم، اين همه اندوه! چرا؟&lt;BR&gt;تاب بياور&lt;BR&gt;همه ي قصه همين نيست که گفتم!&lt;BR&gt;شهيد مي شوم، آري&lt;BR&gt;و تو با خاطره ي داغ خداحافظي ام خواهي سوخت&lt;BR&gt;خواهي مرد!&lt;BR&gt;و با حجم وسيعي مجهول&lt;BR&gt;گنگ و بي پاسخ، بي معادله و بي مفهوم&lt;BR&gt;خواهي ماند!&lt;BR&gt;تاب بياور&lt;BR&gt;همه ي قصه همين نيست که گفتم!&lt;BR&gt;شانه ات زخم مرا خواهد ديد&lt;BR&gt;و نگاهت سر فرصت، همه ي&amp;nbsp;وسعت تنهايي بي شرح مرا&lt;BR&gt;گرم و با حوصله خواهد گريست...&lt;BR&gt;تاب بياور&lt;BR&gt;همه ي قصه همين نيست که گفتم!&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;واي! يادم رفت! سرد شد!&lt;BR&gt;تازه کنم چايي تان را؟ آيا؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/penpal/sh.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 17:30:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=596167</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/596167.htm</guid>
</item>

<item>
<title>خانه ات کجاست؟</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/566518.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;گفته بودم. نگفته بودم؟ چرا يادم هست كه گفته بودم غزل حال و هواي خودش را مي خواهد! اين را براي رضوان عزيز مي گويم كه بختش دم در است و يحتمل عنقريب عروس مي شود! خوب است به گوش صاحبِ صاحب دلِ لعل سلسبيل برساند كسي&amp;nbsp;كه غمت در نهان خانه ي دل نشيند... دلمون تنگ شد!&lt;BR&gt;قرار نبود بنويسم به اين زوديها. راستش غزلي آغاز كرده بودم با اين حال و هوا:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آهويِ تو پلنگ وحشيِ ما را شکار کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال نشد که تمامش کنم. به جايش غزلي ديگر سروده ام براي همه ي دوستان جانم که تقديمتان مي کنم:&lt;BR&gt;(&lt;FONT color=#ff0000&gt;منابع موثق خبر رضوان را تكذيب كردند! گفتيم، گفته باشيم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;!&lt;/FONT&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از ميان من، مي کني عبور&lt;BR&gt;خاطرات دور، مي شود مرور&lt;BR&gt;روبروي عشق، آنطرف تر از&lt;BR&gt;انتشار کفر، مي کني ظهور&lt;BR&gt;شاخه هاي سيب، سبز و منتظر&lt;BR&gt;دست ها نجيب، زخم ها غرور&lt;BR&gt;مي خورد گره، چشم خيس من&lt;BR&gt;با نگاه تو، با بلوغ نور&lt;BR&gt;من دلم هنوز، صاف و ساده است&lt;BR&gt;شرقي و پر از، اشتياق و شور&lt;BR&gt;خانه ات کجاست؟ قله هاي قاف؟&lt;BR&gt;يا همين بغل؟ يا نه، دورِ دور؟&lt;BR&gt;کوچه باغمان، پر شده از اين&lt;BR&gt;بوته هاي درد، خوشه هاي زور&lt;BR&gt;سفره هايمان، خشک و خالي است&lt;BR&gt;سرد و مرده است، آتش تنور&lt;BR&gt;پر کن از خودت، کاسه ي مرا&lt;BR&gt;مهربان من، يوسف غيور....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/penpal/jam1.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 22:36:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=566518</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/566518.htm</guid>
</item>

<item>
<title>خوب و قشنگ مي شود ...</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/540829.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;فرق دارد! غزل با مثنوي و دوبيتي و طرح هاي ادبي و قصه و همه اينها فرق دارد. گاهي شعر به دل الهام مي شود، بي خيال وزن و&amp;nbsp;قافيه و رديف. همه چيزش درست است. انگار كه به ذهنت الهام شده باشد. غزل فرق دارد...&lt;BR&gt;خسته و تنها هستم. اگرچه تنهايي اش را دوست دارم. دستم همين طوري به قلم رفت&amp;nbsp;براي غزلي كه برايتان مي نويسم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به خاطر تو اين غزل، خوب و قشنگ مي شود&lt;BR&gt;تمام بيت هاي من، خوش آب و رنگ مي شود&lt;BR&gt;مداد بي حوصله ام، براي شرح خوبي ات&lt;BR&gt;خداي واژه مي شود، زبر و زرنگ مي شود!&lt;BR&gt;دلم براي ديدنت، و بوسه ي شبانه ات&lt;BR&gt;بهانه ي قشنگ من، هميشه تنگ مي شود&lt;BR&gt;دلت كه مهربان تر از، صفاي مادرانه است&lt;BR&gt;نوبت من كه مي شود، محكم و سنگ مي شود&lt;BR&gt;براي من مهم تويي، اگرچه قسمت من از&lt;BR&gt;محبت شديد تو، تير و تفنگ مي شود!&lt;BR&gt;تو فكر مي كني دلم، براي تيغ عشق تو&lt;BR&gt;دچار ذره اي سوال، و يا درنگ مي شود؟&lt;BR&gt;بيا، و با اشاره اي، قائله را تمام كن&lt;BR&gt;وگرنه بين عقل و دل، دوباره جنگ مي شود!&lt;BR&gt;اگر چه شغل شاعري، شيوه ي عاشقانه ايست&lt;BR&gt;به خاطر تو اين غزل، خوب و قشنگ مي شود&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 22:44:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=540829</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/540829.htm</guid>
</item>

<item>
<title>كوچه ي بني هاشم</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/539438.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;شنيده بودم كوچه ي بني هاشم انقدر باريك بوده است كه دونفر كه از روبرو مي آمدند بايد يكي شان مي ايستاد تا از كنار هم رد بشوند. من نمي دانم وقتي دست نامرد نامحرمي كه از روبرو مي آمد، به مادرمان جسارت كرد، وقتي شيطان مجسم به نور مطلق اهانت كرد، وقتي صورت زيباي مادرمان بنفشه اي شد در آن كوچه ي تنگ، من نبايد توي صورتم بزنم؟ من نبايد دق كنم؟!&lt;BR&gt;الهي بميرم برايت مادر..... توي صورتم ميزنم و برايت ضجه مي زنم! بعد از 14 قرن برايت گريه مي كنم انگار كه ديروز بي مادر شده باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*پي نوشت:&lt;BR&gt;حوصله ي بحث ندارم! خيلي بهتر از خيلي ها مي توانم دليل بياورم، استدلال كنم و ..... اما امروز حرف دلم همين است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 16:14:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=539438</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/539438.htm</guid>
</item>

<item>
<title>براي روح خدا...</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/534536.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;شايد بيشتر از يك ساعت گريستم امروز! از داغ امام... نوزده سال است كه همين ماجراست و داغي كه فروكش نمي كند و زخمي كه ترميم نمي شود! خوب شد آن روز واقعه&amp;nbsp;بچه تر بودم! خوب شد. شايد هم حيف شد، ولي مي دانم كه كمي اگر بيشتر مي فهميدم آن روز، مرده بودم به يقين.&lt;BR&gt;آدم همان غمي را لمس مي كند كه از داغ رحلت رسول الله، قلب مدينه النبي را شكافت.&lt;BR&gt;جگر آسمان خون مي شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 13:02:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=534536</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/534536.htm</guid>
</item>

<item>
<title>فرصتي براي شيدايي...</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/529691.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;صداي اذانش توي گوشم مي پيچد.... انگار کوزه اي باشم که از چشمه ترين آبهاي چشمهاي کودکي معصومانه ات پر شوم. سياه و سفيد، آبي آسماني، خاکستري... رنگ هايي که دوستشان دارم. آرامشي را که به تمام حواس هزارگانه ام مي پاشند بي نظيراست. انقدر دل بسته ام و کنده ام! آنقدر بوده ام و مانده ام و جدا شده ام که نمي داني. صبر کن نازنينم... صبر کن و زيبا صبر کن. با تمام زيباييت صبر کن. براي زيباترين صبر کن. برايش صبر کن...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صفاي وضع هوا را که پيش بيني کرد؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هواي ناحيه ي ما هنوز طوفاني است!&lt;BR&gt;برخيز و وضو بگير نازنينم. هفت تکبير انقطاع بزن بر هرچه عشق غير از اوست و فريادش کن: الهي هب لي کمال الانقطاع اليک... پرم مي کند اين فراز! تمام قلبم را مي لرزاند، آنقدر که تلاطم خون را در رگهايم با لامسه ام احساس مي کنم. درست وقتي که به دوست داشتنت فکر مي کنم، وقتي به تشييع خونيني که در انتظارم نشسته است، وقتي به نگاه خيس و باراني ات زل مي زنم، وقتي به دل طوفان زده ي پريشانت خيره مي شوم... توي دلم خالي مي شود و غمي نامحسوس و آزاردهنده هواي اتاقم را پر مي کند. نوک قلمم مي شکند و سرم بي محابا روي ميز فرو مي افتد... چه فصل غريبي است. خراب شدم... با اين مطلع شروع مي کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آن اشارات لبخندت، شرح مبسوط زيبايي است&lt;BR&gt;شيوه ي مست چشمانت،&amp;nbsp; فرصتي براي شيدايي است&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 00:36:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=529691</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/529691.htm</guid>
</item>

<item>
<title>براي تو كه اهل شهر نيستي...</title>
<link>http://penpal.ParsiBlog.com/527586.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;حتي تاب كاش گفتنت را ندارم. اگر كاشي باشد كه من بتوانم كاري كنم تا نباشد....&lt;BR&gt;برش داشتم! با اينكه دل نوشته بود واقعا...&lt;BR&gt;اميرمؤمنان چقدر زيباست كلامش: بگذاريد و بگذريد، ببينيد و دل مبنديد، چشم بياندازيد و دل مبازيد، که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت....&lt;BR&gt;اين نيز بگذرد!&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 00:25:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=527586</comments>
 <dc:creator>صدرا</dc:creator>
<guid>http://penpal.ParsiBlog.com/527586.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

